سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدکننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن کیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستانی پند اموز
نوشته شده در جمعه 93/2/26
ساعت : 12:27 صبح
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

داستانی پند آموز

 

 

 

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

 





سال نو مبارک...
نوشته شده در سه شنبه 92/12/27
ساعت : 10:10 عصر
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

***سال نو مبارک***

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

 

سالی پر از برکت،شادی و تندرستی برای همه شما آرزومندم...





پدر
نوشته شده در سه شنبه 92/6/12
ساعت : 4:57 عصر
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

 

 

پدر 

 

 

پدر چون گوهر الماس ، سخت است ولی چون شاخه درخت تازه جوانه زده شکننده، البته در درون خویش.

به نظر دیگران از برون چون درخت تنومندی است که با وزیدن طوفان هم ،ریشه اش از داخل خاک برون نمی آید. شاید شاخه هایش یا برگ هایش بشکنند یا بریزند ولی او فقط خم می شود ولی باز هم زندگی می کند و امید دارد و تلاش می کند برای مثل گذشته شدن .

زمانی که پدر وارد خانه می شود، از سختی کار و مسائل و مشکلات کاریش حرفی نمی زند در حالی که می دانیم چقدر سختی دارد و مشکلات .پدر مشکلات و خستگی و مسائل کاریش را پشت در می گذارد و وارد می شود.

پدر فردی ست که هر موقع اشتباهی مرتکب می شدیم با نگاهش ما را متوجه می کرد و با کار خوبمان گرچه کوچک ، تشویق و تحسینمان می کرد.

اشک پدر را ندیده ایم ولی بار ها دیده ایم که چشمانش قرمز می شود از دیدن صحنه ای ، از شنیدن حرفی و ... به سمت جایی می رود که ما از گریه اش با خبر نشویم.تازه! اگر هم ازگریه اش با خبر شویم فقط چند قطره از آن را می بینیم. فوری به حالت قبل گریه بر می گردد .این حالت به این معنا نیست که آنها سنگ هستند یا ... دلیل آن فقط این است که او مرد است و گفته همیشگی مرد که گریه نمی کنه.

پدر همان یست که با تنگ دستی خود بهترین ها را برایمان مهیا کرده است

پدر همانی است که گاهی بیدار می ماند از فشار کار و مشکلات ولی ما در خواب بودیم و رویاهایمان را می دیدیم

پدر همانی ست که در کودکی ما را بر روی شانه اش می نشاند و ما تکیه بر دست او می زدیم در حالی که او با دستانش حفاظت می کرد از ما .

پدر فردی ست که تکیه گاه ما است .فردی ست که اگر فرزند بدی باشیم باز هم ما را دوست دارد و به فکر ما است

پدر همانی ست که برای درس خواندن و به مراتب بالا رسیدنمان ، از هیچ کاری فرو گذار نمی کند


پدر فردیست که ......

.

.

.

پدر همانی است که در جوانی و کودکی دستمان را گرفت و در دوران پیری حق اش است ...نه نه ...وظیفه مان است ، دینی است که بر دوشمان است ما دستانش را بگیریم و مانند خودش از گل نازک تر به او نگوییم.

باید مکانی آرام و پر محبت برای او مهیا کنیم درست مانند آن چه که او برای ما مهیا کرد یا اگر نکرد تلاشش را کرد در این راه

پدر را ....

ارزو می کنم سایه هیچ پدی از سر فرزندش کم نشود و اگر در حیات نیستند در ارامش باشند ....






وصیت نامه یک جوان امروزی ایرانی
نوشته شده در جمعه 92/5/11
ساعت : 4:46 عصر
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر
 وصیت نامه یه جوان ایرانی (طنز)


وصیت میکنم بعد مرگم….

از بوی گلاب بدم می آید، همون آب معدنی کفایت می کند، نگید این رانی هلو دوست داشت، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا...

 

آقایون فامیل، به خاطر من سه متر ریش نزارید

 
خانوم های فامیل، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد! مردم، گناه که نکردم!
… … …

 

مراسم ختم من آخوند هم نیارید واسه فامیل، دینی کلاس پنجم رو یادآوری کنه!!!

 

توی درایو E عکس دارم، خوراک اعلامیه، عکس پرسنلی نزاریداا، اونا جلب ترحم نمی کنه!

 

بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه! من اندک آبرویی داشتم در این خانواده!!!

 

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید، هم شکلش خز میشه، هم بدمزه میشه! همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده!

 

شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میمره! از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!

 

پنج شنبه ها سر خاکم نیاید چه کاریه؟ ترافیکه!

 

فیس بوکم رو بلاک نکنید، گهگداری باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه





پیرمرد...
نوشته شده در جمعه 92/4/7
ساعت : 11:54 صبح
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 





دخترک و معلم...
نوشته شده در جمعه 92/4/7
ساعت : 11:45 صبح
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

 

 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


 






شهید...
نوشته شده در جمعه 92/4/7
ساعت : 11:30 صبح
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا !

یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!

 

 





...!
نوشته شده در جمعه 92/4/7
ساعت : 11:27 صبح
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

چه سنگدل است سیری که گرسنه ای را نصیحت می کند  تا درد

گرسنگی را تحمل نماید.   -  جبران خلیل جبران

 

 

 





بدون شرح!
نوشته شده در دوشنبه 92/3/13
ساعت : 3:58 عصر
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

آرزو...

 





کوروش و کزروس!
نوشته شده در یکشنبه 92/3/12
ساعت : 3:26 عصر
نویسنده : آریـــــــــــا
نظر

 

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.

 

کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ ...
گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
... کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

 

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.
... ... مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.
اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم...